تو کجایی؟

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
هفته نوشت


_تو این یه هفته سیستم تو خونه یه کمی مشکل داشت، طفلک بچه ام بعد از 11 ماه دلش ویندوز جدید می خواست.
از وقتی خریده بودمش تا الان فقط یک بار ویندوز نصب کرده بودم، اول فک کردم ویروسها رو بکشم حله، ولی نامردا نمی مردن، مجبور شدم ببرمش کیلینیک تا واکسن بزنه، ولی بازم خوب نشد که نشد، دل رو به دریا زدیم و یه ویندوز جدید نصبیدیم!
بعد از مشورت های مکرر با آقای م تصمیم گرفتم همون ویستا نصب کنم بره!
چند هفته پیش تمام اطلاعات سیستم رو دادم به آقای م تا ببینم سیستم ظرفیت ویستا رو داره یا نه! وقتی اوکی رو داد سیستم رو مهیا کردم برای ویستا ولی هنوز چند روز نگذشته بود که آقای م گفت فعلا دست نگه دار! منم حرف گوش کن قبول کردم تا وقتی اوشون دوباره اوکی بده!


_یه مورد از اتفاقات بد هفته ی گذشته رو جا انداختم بگم !

دوشنبه اون هفته ساعت 7:30 رسیدم خونه، مهمون داشتیم ! برای اینکه کاری کرده باشم مامان گفت تو سیب زمینی سرخ کن(می دونست چون دوست دارم با رغبت تمام این کارو انجام میدم) وقتی بعد از یه ربع درِ سرخ کن رو باز کردم تا ببینم سیب زمینی ها سرخ شدن یا نه ، نمی دونم این ادیسون از کجا پیداش شد و دستمو گرفت، عینهو تو فیلما فقط میلرزیدم، هیچی نمی دیدم و هیچی نمی شنیدم، فقط تمام انرژیمو جمع کردم تا جیغ بزنم، چون تو آشپزخونه تنها بودم، نمی دونم چطوری ادیسون ولم کرد، ولی همینطور که میلرزیدم و گریه می کردم بابا پرید بغلم کرد، یه ده دقیقه ای بغل بابا گریه کردم بعد نوبت مامان رسید یه نیم ساعتم بغل مامان گریه کردم. تو اون حالت وحشتناک، زن عمو سریع انگشتراشو درآورد و انداخت تو لیوان آب و زورکی داد به خوردم، فک کن! من با گریه میگیم نمی خورم! میگه نه باید بخوری حتما یه چیزی هست که قدیمی ها می گن آب طلا خوبه! بازم فک کن! اون آب رو من خوردم!
بعد از این که یه دور کل فامیل بغلم کردن، بابا فازمتر رو برداشت و کل سرخ کن رو وارسی کرد، فقط روی سرخ کن که آهنی نبود چراغ فاز متر روشن نشد!
تجربه ی خیلی بدی بود، تا دو روز دستام تا آرنج می سوخت!
فقط کسانی که این تجربه رو داشتن می تونن بفهمن من تو اون ده پانزده ثانیه چی کشیدم!



_شنبه سوار اتوبوس های بی آر تی خوشگل و روبان زده، که پشتشم بزرگ نوشته اهدایی شهرداری شدم، چون خسته بودم رفتم رو صندلی بشینم، یه دختره اومد، قیافه اش خیلی خسته تر از من بود، بهش تعارف کردم که بشینه گفت" نه خواهش میکنم شما بشینید"، گفتم: "خسته نیستم"؛ گفت:" نه شما چادر سرتونه سخته سر پا وایسین!"
(خدایی معرفت رو حال کردین) داشتیم بحث میکردیم که صندلی کنار اون صندلی خالی هم خالی شد؛ با هم نشستیم و کلی گپ زدیم


_تو اتوبوس نشسته بودم(بی آر تی نبود) تو خیابون طالقانی یه خانمه با 4 تا بچه اومد بالا ، و پشت سر من اون ردیف آخر نشستن، من که اصلا هواسم تو اتوبوس نبودم و بیرون رو نگاه میکردم(به ظاهر نگاه میکردم
)یه لحظه دیدم همه دارن من رو نگاه میکنن! همون لحظه که خانمه داشت می اومد بالا دست یکی از بچه ها یه بطری دوغ کوچیک دیدم....
درست حدس زدی! همین که اتوبوس ترمز میکنه بچه دوغ رو خالی میکنه رو سر من!
نمی تونی تصور کنی چطوری تا خونه رفتم!


_ماه رمضون امسال قرار نبود روزه بگیرم، ولی وقتی به خانم دکتر گفتم چند ماهه مشکلی ندارم قبول کرد روزه بگیرم به شرطی که اگه کوچکترین مشکلی پیش اومد روزه ام رو بخورم!
مطمئنم خود خدا یه کاری میکنه که تا آخرش بگیرم و اگرهم مشکلی بخواد پیش بیاد ماله بعد از ماه رمضونه!
به خاطر اینکه امسال روزه ام رو بگیرم حتی یک روز هم شیفت کاری تو نمایشگاه قرآن  نگرفتم! خیلی سخته! بچه ها تا ساعت 12 تو نمایشگاهن و صبح روز بعدش میان سر کار!(اجرتون محفوظه)
حالا قراره یه روز با دُکی بریم پیش بچه ها


_ماه رمضونه و سریالاش!
ملت از وقتی افطار میکنن تا 12 می شینن پای تلویزیون هاشون! امسالم سریال هاش مثل سال های قبل دیدنیه! مخصوصا فیلم خوابزده یا همون روز حسرت! بازیه پور سرخ رو دوست دارم چون اونم یه جاهایی رو مثل فروتن با صداش بازی میکنه. دقت کردین چقد صداش شبیه فروتنه!
دیشب خونه خاله اینا، دایی جون: "خاک بر سرش چقد خنگه این پسره مسعود! اصلا بلد نیست بپیچونه!" من: " دایی جون مشکوک حرف میزنیا! " دایی چشم غره ای رفت و فهمیدم زن دایی داره نگاه میکنه! فک میکردم رفته نماز بخونه! سریع پریدم بغل داییم و بوسش کردم و  گفتم: "مگه من چند تا دایی دارم که اونم از دستم ناراحت میشه! قربونت برم من که میدونم از این عرضه ها نداری!" حالا من بدو دایی بدو....


_سه شنبه تو اتوبوس
(خوب چه کار کنم بیشتر مسیرها رو با اتوبوس میرم)  از خونه تا محل کار موبایلمو از تو کیف در آوردم تا دعای افتتاح رو بخونم(مهم خوندنشه، روز و شب نداره!) هیچ وقت تو جاهای عمومی موبایل در نمیارم، وقتی از ماشین پیاده شدم، یه دفعه یه خانمه اومد سمت من(حالت پریشونی داشت، مثل لباس های تنش)!. گفت" خانم میشه موبایلتونو بدین یه زنگ بزنم به گوشیم، نمی دونم کجا انداختمش" یه برق خاصی تو چشماش دیدم ، نمی دونم چرا چیزی که ازم خواست رو بهش ندادم! ولی بهش گفتم" کارت تلفن دارم اینجا هم یه تلفن همگانی هست، می خوای بریم از اونجا یه زنگ بزن"  گفت"خیلی ممنون" و رفت! تو چی فک میکنی؟!!! کارم درست نبود؟!


_خسته نباشی! من که خسته شدم اینقد نوشتم، بقیه اش رو یه نیم ساعت دیگه مینوسم، می خوای تو هم اگه خسته شدی بقیه اش رو بعدا بخون!



_از موبایل نوشتم یا همون تلفن همراه! خیلی بدم میاد از اینایی که زنگ میزنی و گوشی رو بر نمی دارن! نه اینکه بدم بیاد نه! بیشتر نگران میشم!

ولی خودم از اون دسته افرادی هستم که تا میرسن خونه گوشی رو میزارن توکیفشونو تا فردا صبح بهش کاری ندارن؛ همیشه هم تو این مورد مواخذه شدم ولی بازم از رو نمی رم! یعنی تا حدودی از رو رفته ام؛ چون هر دو سه ساعت یه بار چکش میکنم!
شب ها هم همیشه رو میز عسلیه کنار تختمه و رو ویبره است که اگه نصفه شب کار مهمی باهام داشتن در دسترس باشم!
 گفتم کار مهم! وقتی شب گوشی میلرزه، اول به اسم تماس گیرنده یا اس ام اس فرستنده نگاه میکنم! اگه دفعه اولش باشه جواب میدم وگرنه...
تازه به این خاطر هم کنارم نمی زارم؛ بیشتر به خاطر اینکه صبح از خواب بیدارم کنه گوشی رو میزارم کنارم! فک میکنی با این کارم به کسی بی احترامی میکنم؟!!


_تو این چند هفته حسابی خط ها خراب بود، و پاک کُفر همه رو درآورده بود!
شب با دُکی در مورد مسئله ی مهمی وارد بحث میشیم (اس ام اسی) به جاهای داغش که میرسی دیگه جوابی از طرف نمی شنوی(اصطلاحه، دریافت نمی کنی درسته)! بی خیال همه چی می شی؛ فردا ظهرش کلی اس ام اس میرسه به دستت، که وقتی دیتیلشو میبینی ، میفهمی که اینا ادامه ی بحث دیشبته که الان به دستت رسیده!
وقتی هم به یه مناسبتی یا همینجوری برای چندین نفر مسیج میفرستی، بعد از چند دقیقه نود درصد مسیجات نات دلیور میشه!
به مکان هم کاری نداره! چه اون سره ایران باشه چه دو تا کوچه با شما فاصله داشته باشه!!!!


_یکی دو مورد دیگه هم هست که میزارم بعدا چون دیگه کشش ندارم!



 

تجربه نوشت: زود قضاوت نکن! حتی اگه مطمئن بودی که تو قضاوتت شک نداری، یک درصد احتمال بده شاید قضیه اینطوری نبوده که تو فک میکردی!
جک نوشت: وقتی برق می ره فامیل های دو نفر میاد جلوی چشمت، اول پدر و مادر ادیسون، بعد خواهر و مادر ا...د


یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387
روز وبلاگ



روز جهانی وبلاگ رو به همه وبلاگ نویسان، وبلاگ خوانان، اونایی که کارشون وبلاگیه و عاشقان وبلاگ تبریک میگم!


امروز روز وبلاگه ولی جای تاسف داره که فقط پرشین بلاگ برای این روز برنامه داشت!

پس سرویس های دیگه چی؟!!!
شاید هنوز نمی دونن امروز یعنی 31 آگوست روز جهانیه وبلاگه!
بی خیال وارد جزئیات نشیم
هدف تبریک گفتن بود که گفتیم!


جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
هفته ای به یاد ماندنی

 
تو این هفته پارسی باکس مشکل داشت، ولی قبلا تو پنل مدیریتی این اخطار رو داده بود. به همین خاطر این بار عصبانی نشدمبا سپاس فراوان از مدیران به خاطر اطلاع رسانیه به موقع(خدایی قدر دان بودن رو حال می کنی)
تو این هفته که نبودم اتفاقات خوب و بد زیادی افتاداز اون هفته های تاریخی بود که تا حالا کم برام پیش اومده بود
اتفاقای بدش مال من و اتفاقای خوبش رو براتون مینویسم!(هر چی آرزوی خوبه مال تو)

محسن داوری رو که میشناسین؟! از دوستای اینترنتی و وبلاگی من! همچنین از مدیران پارسی باکس!
هفته ی پیش محسن به جرگه ی متاهلین پیوست
وقتی بهم گفت اولش باور نکردم، ولی وقتی به واقعی بودن قضیه پی بردم از خوشحالی گریه ام گرفته بود(همیشه وقتی میفهمم کسی می خواد ازدواج کنه گریه ام میگیره)
خدا می دونه چقدر از این خبر خوشحال شدم، وقتی محسن باهام درد و دل میکرد همیشه دعا میکردم بتونه خوب تصمیم بگیره!
محسن عزیز مطمئنم انتخابت حرف نداره، برای تو و همسر عزیزت از صمیم قلبم آرزوی خوشبختی میکنم، امیدوارم به آرامش برسی!

آهای بقیه تنبلا! از محسن یاد بگیرید، جربزه(جربذه، جربظه) داشته باشید! اینقدر این پا و پا نکنید! اینقدم سخت نگیرید! تا خودم اینجا رسما بهتون تبریک بگم!
مثل تیچر زبانمون که هر وقت حرف ازدواج می شه به تنها کسی که میگه (زود باش ! بِجُنب! ) منم!

سعید رو که میسناشین؟! دوست خیلی خوب اینترنتی و وبلاگی من!!!
آزمون کارشناسی ارشد قبول شدهر چند سال پیش هم قبول شد، ولی امسال تصمیم گرفت بره! رشته ی شیمی کاربردی! اونم کجا! سمنان!
سعید جان خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتی بری! هر چند من رو آرزو به دل گذاشتی( دلم میخواست بره سر بازی و کچل کنه)
خیلی خوشحالم! امیدوارم دکتری قبول شی!و امیدوارم تو هم مثل محسن زودتر سر و سامون بگیری! هر چند تو قبلا با 30 یا ست ازدواج کرده بودی

نمی دونم این خبر رو که شنیدم باید جزو خبر های خوب بزارم یا خبر های بد!
چند سال پیش تو اینترنت کسی با احساس من بازی کرد! یه جورایی من تنها قربانی نبودم! و فکر میکنم اون زمان بیشتر از صد نفر رو با حرفاش خام کرد! نمی خوام زیاد وارد جرئیات بشم ولی از لحاظ روحی روانی ضربه های بدی بهم زدخیلی بدتر از اون چیزی که حتی فکرشو بکنید!
با حرفاش ملت رو جادو میکرد! امکان نداشت کسی که برای اولین بار وبلاگشو می خونه ! نا خودآگاه آرشیوشو نخونه! ساحره بود!
این هفته خبرشو خوندم که دستگیر شد!
سال پیش آقای س بهم گفت که دارن از روی آی پی دنبالش میکنن ولی نمی تونستن بگیرنش!
ولی خوشبختانه بالاخره گرفتنش!(قضیه بر میگرده به سال 84)
ولی الان دستگیر کردنش چه فایده داره!

دیروز با خانواده رفته بودیم تنگه واشی! بابا اولین بار بود میومد! خیلی بهمون خوش گذشت جای شما خالی! ولی بازم مصدوم شدم! از ناحیه زانو
تازه دیروز فقط تنگه ی اول رو رفتمتنگه ی دوم رو نرفتم و به غلط کردن هم نیوفتادماگه بدونید چه بارونی بود! کلی حال و صفا کردیم!


اضافه نوشت:
گفتم اتفاقات بد مال من ولی تصمیم گرفتم تجربه های این اتفاقات بد رو بنویسم! که حتما به دردت میخوره
تو زندگیت به هیچ کس تکیه نکن و همیشه رو پای خودت وایسا! و هیچ وقت به کسی وابسته نشو ! فقط به خودت اتکا کن! مطمئن باش حتی صمیمی ترین دوستت هم یه روزی تنهات میزاره! اگه تو تمام لحظه هات تنها به خودت تکیه کنی وقتی تو بحرانی ترین و سخت ترین لحظه های زندگیت همه تنهات گذاشتن اونموقع میفهمی که الکی نمی گن، رو پای خودت بایست!(وجود خدا رو نادیده نگیر)
توی زندگیت به هیچ کس اعتماد نکن! هر وقت به این نتیجه رسیدی که کسی رو کاملا میشناسی و قابل اعتمادته، مطمئن باش هنوز نشناختیش!
پس تو زندگیت حتی به چشم های خودتم اعتماد نکن!
تو تلخ ترین لحظات زندگیم کسی رو اذیت نکردم و برای کسی جز خودم مشکلی نساختم! تو شرایط سخت زندگیت چند روز هیچی نخوردن و زانوی غم بغل کردن، چیزی جز داغون کردنت نداره!(با تمام وجودم این چند روزه اینو حس کردم) اگه احساس کردی کسی داره آرامش زندگیت رو به هم می زنه بزارش کنار! وجودشو نادیده بگیر! حتی اگه برات مثل جون کندن باشه!
بی خود نیست که میگن دندون خراب رو باید کشید! ولی اینم یادت باشه دندون خراب رو که بکشی جاش همیشه خالیه!(علم اینقد پیشرفت کرده که بتونی یه دندون دیگه بکاری!)
روحیه ی خوبی دارم، مگه نه! هر کی دیگه جای من بود می تونست به این زودی بر گرده به شرایط قبلش؟!!

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387
عنوان نداره


دیروز خیلی ناگهانی دکتر از اتاقش اومد بیرون و گفت :
دوستان، امروز از ساعت 6 تا 8 باید تو سازمان بمونید چون آقای ط تشریف میارن بازدید
قیافه هامون همه اینجوری شد، ما کلاس داشتیم، و فکر اینکه بعد از چند ساعت کلاس اجباریه زبان باید دو ساعت دیگه هم تو سازمان بمونیم هم گریه آور بود، چه برسه به اینکه تو نفس کار هم قرار بگیری
ولی اصلا اینجور که فکر میکردیم نشد؛ تو کلاس زبانمون چون برای تیچرمون یه مشکل احساسی پیش اومده بود واز اونجایی که همه ما خبرگان اینجور مسائلیم کل کلاس به مشاوره تیچرمون گذشت و زیاد احساس خستگی نداشتیم!
ساعت 6 برگشتیم سازمان؛ بیشتر مهمونا ساعت 7 اومدن و باقیمانده ساعت 5 دقیقه به 8 رسیدن، و همه از بدو ورود تو اتاق دکتر جلسه داشتن تقریبا ساعات هشت و ده دقیقه بود که دکتر از تو اتاقش اومد بیرون و با دست اشاره کرد و آروم گفت: بــــــــــــــــــــرید! با شما کاری نداریم
بازم قیافه های ما اینجوری بودولی برای اینکه کارشو جبران کنه گفت همه آژانس بگیرید به حساب سازمان
هفته دیگه هم امتحان نیم ترم زبان داریمترم جدید فقط دو جلسه تو کلاس حضور داشتیم، واقعا موندم چطوری می خوایم امتحان بدیم

امروز مهدیه یه خاطره ای تعریف کرد که کاملا درکش کردم چی میگفت
هفته ی پیش آخر شب می خواستم برم حموم ، تصمیم گرفتم از حموم تو اتاق خودمون استفاده کنم تا بعدش بخوابم، (تو طبقه تنها بودم) در حین استحمام یه آن هر چی چشمامو بستم و باز کردم هیچی نمی دیدم! یه لحظه فکر کردم کور شدم، ولی بعد فهمیدم که برق رفتهمنم ترســـــــــــــــو!
نمی دونستم اون لحظه باید چه کار کنم، فقط دعا میکردم جک و جونورا پیداشون نشهبعد از چند دقیقه اهالی خونه یادشون افتاد من تو حمومم و برام مهتابی شارژی آوردنولی هیچ کس جز مهدیه نمی تونه فکرشو بکنه تو اون چند دقیقه به من چی گذشت

چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
پیامک های دکتر


_امروز تو اتوبوس های بی آر تی بودم و چون خلوت بود کتاب پیامک های دکتر شریعتی رو از تو کیفم در آوردم و شروع کردم به خوندن؛ همینطور داشتم می خوندم و برای خودم تحلیل میکردم که یه صدایی از روبرو شنیدم: "ببخشید خانم"، نا خود آگاه سرم و بلند کردم و دیدم یه آقای با شخصیت خوش پوش پرسید: "می تونم بپرسم چه کتابی می خونید؟"  من بدون اینکه چیزی بگم کتاب رو بستم و جلدش رو به طرف آقای با شخصیت گرفتم، سرشو تکون داد و گفت:"شرمنده که پرسیدم، چون چند دقیقه ای داشتم نگاتون میکردم هر یک خطی که می خوندین بیرون رو نگاه میکردین و معلوم بود داشتین برای خودتون تحلیلش میکردین"(چه مردم فضولن) با یه لبخند سرم رو تکون دادم و خانمی که روبروم بود گفت: "می تونم ببینم کتاب رو" گفتم البته و کتاب رو بهش دادم؛حالا قضیه اینجوری هم که این آقاهه دیده بود نبودا!!! معمولا روصندلی های برعکس مسیر نمی شینم چون خیلی زود حالم بهم میخوره، ولی چون خسته بودم نشستم ، حالا فرض کن کتاب هم میخوندم و بدتر فشارم میومد پایین به خاطر همین هر چند کلمه که می خوندم سرمو بلند میکردم و بیرون رو نگاه میکردم تا حالم جا بیا(یکی نبود بگه آخه مجبوری) خلاصه اینکه یه بار تو عمرمون اومدیم تو اتوبوس کار مفید انجام بدیم که کل اتوبوس رو درگیر کردیم

_تو امامزاده صالح همه رو دعا کردم، خودمم به آرامش رسیدمیه احساس خیلی خوبی دارم، فکر کنم دلیلشو خوب میدونم
_تصمیم گرفتم یه جای دیگه وبلاگ بزنم و با یه نام مستعار که هیچکس منو نشناسهبعد خیلی زود پشیمون شدم

_پریشب به ب گفتم بهت اعتماد ندارم، (منظورم اعتماد صد درصدی بود) هنوز سر قضیه چند هفته پیش ازش دلخور بودم ، ییهو تصمیم گرفتم اینجوری حالشو بگیرم ، که به هدفم رسیدم می دونستم دارم خیلی بد عنوانش میکنم و خیلی زودتر از اینکه پیامم به دستش برسه پشیمون شدم ولی چه سود! اگه بیست و چهار ساعتم بشینی باهاش حرف بزنی آخرشم پیش خودش به این نتیجه میرسه که داری توجیه میکنیمن که دیگه میشناسمش! ولی خدایی همیشه هم باهام صادق نبوده ها!!!اینم می دونم فقط یه راه داره که از دلش در بیارم

_تو اون جامعه مجازی رئیسم حقوقمو برده بالابرو بچس خیلی هوامو دارن و هر روز برام هدیه میفرستن که محبوبیتم تو بقیه شهروندان بره بالا
و از اونجایی که تقریبا اونجا یه فضای مردونه اس و هیچ سلامی بی طمع نیست، هر جفتشون(دوستانی که تو ادد لیستم هستن) هر کدوم یه جور نقشه برام دارنمثلا آقای الف که هر چی پول داره خرج هدیه گرفتن برای من کرده، امروز بهش گفتم: "خیلی ممنون بیشتر از این شرمنده ام نکنید" میگه: "قابلی نداره ولی میخوام ولنستون بره بالا تا بتونید تو انتخابات به نفع من رای بدید" یعنی نمونه بارز یه جامعه ی جنگلی

_داشتم آمار وبلاگمو نگاه میکردم،  ملت با سرچ چه جملاتی وبلاگمو پیدا میکنن !! واقعا خجالت داره!
خوبیش اینه که وقتی به وبلاگم بر میخورن حسابی حالشون گرفته میشه



sms نوشت: دل دلیلی دارد که عقل از آن آگاه نیست! 

شعر نوشت:دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است
                            میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
                                         مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
                                                        هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

پی نوشت: هر دوی پی نوشت ها از کتاب مورد بحث بود